تبليغاتX
دلــــــــدادگان عشــق




تقدیم به.....  

 

ای سر چشمه ی محبت

ای عشق واقعی

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای

من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| بیست و یکم دی 1390 | 1:30 PM | + | موضوع: |

بنشیـن تــا بگویــم...  

تاحالا آرزو کرده اید؟

هیچ تا حالاآرزو کرده اید برگردید به صفاوسادگی دوران مادر

بزرگها وپدر بزرگها؟با همان صافی وسادگی قدیمی،بدونه

هیچ گونه فریب،بی هیچ ریا وظاهر سازی.

هیچ آرزوکرده اید کاش برمی گشتیم به رزگاری که دیوارها

کوتاه بود و درهای خانه ها این همه قفل وبست نداشت و

پنجره ها این همه نرده وحفاظ پوشانده نشده بود؟

به زمانی که سخن گفتن روزمرّره،نیاز به سوگند خوردن

نبود،چون جز راست چیزی بر زبان نمی آمد.

به دورانی که همه ی محل برای کودک بیمارتو غصه

می خوردند ودعایش می کردند و اگرزندگیت خوب نمی چرخید

همسایه ها هم احساس می کردند،نان خوش از گلویشان

پایین نمی رود.

راستی چرا آن صفا و صمیمیّت از کوچه ها وخیابان های ما

پر کشید و رفت؟چرا از چشم هایمان یأس و نا امیدی می بارد

و از زبان هایمان کینه و دشمنی فرو می ریزد؟چرا این همه از

درد و رنج هم بی خبریم؟چرا به یکد یگر به دیده ی شک و

تردید می نگریم؟

می توان مثل همیشه دیگران را مُقصّر دانست و با وجدان

آسوده،از پاسخ گریخت....

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| بیست و ششم مرداد 1390 | 4:2 PM | + | موضوع: |

هدیه‌ای به پدر عزیزم  

پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش .  از صمیم قلب دوستت دارم

                                               

 

هدیه‌ای به پدر

پدر، عشق تو مثل لطافت و زیبایی یک روز قشنگ بهاری است.

پدر، یاد تو مثل بی‌خیالی و راحتی یک روح سبکبال، در گردش یک روز خوش آب و

هوای تابستانی است.

پدر، فکر به تو مثل گرمای کنار هیزمی سرخ شده از آتش، در یک روز سرد زمستانی

 است. پدر، امنیت در تو مثل آغوش گرم مادری پر مهر، برای فرزندی ترسان از دنیای

ناشناخته‌هاست.

پدر، کلام تو مثل مشعلی روشن و فروزان، در تاریکی راه‌های مخوف و پر پیچ و خم

زندگی است.

پدر، روح تو مثل آرامش و سکون، بعد از یک جابجایی مکان، از زمانی تا به ابدیت است.

پدر، سپر تو نه مثل، بلکه خود عشق، خود امنیت، خود کلام و خود نجات توست.

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| سوم تیر 1390 | 4:41 PM | + | موضوع: |

عــــشق بی وفا  

بگذار که من عاشق و دیوانه بمیرم
از جام لبت نوشم و مستانه بمیرم
من عاشق و دل خسته ی آن چشم سیاهم
ای وای اگر بی تو در این خانه بمیرم
با یاد تو ای ماه چه شب ها که سحر شد
از سوز تمنّای تو این دل چو شرر شد
افسوس که هرگز تو سراغم نگرفتی
صد حیف که این عمرچه بیهوده هدر شد
هر شب ز فراقت ره میخانه بگیرم
شاید که نشان از تو ز پیمانه بگیرم

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| دوم خرداد 1390 | 2:55 PM | + | موضوع: |

خاطرات گذشته  

 

      یاد اون روزا که شروع آشنائی بود ..شروع آشنائی همیشه جالبه ولی زود گذره ...

گفتمش : دل می خری ؟

برسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای بایش روی دل جا مانده بود ......

اما همیشه هر شروعی پابانی هم داره .. پایان تلخی که هر روزش بد تر از مرگه ولی با گذشت زمان اون تلخی هم برات طعم شیرینی داره ، 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه


همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه


تجربه و خاطره و گذر عمر


وقتی به گذر عمرم نگاه میکنم می بینم که ..... کاش هنوز 15 سالم بود تا اشتباهاتم رو تکرار نمی کردم ولی اینم می دونم 5-6 ساله دیگه هم به میگم کاش 25 سالم بود تا اشتبا......
سالهاس که سنگینی گذر ثانیه ها روی دوشم حس میکنم

  وقتی به خودم فکر میکنم می بینم این ترانه ابی چقدر باهام صادقه  

مثله پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

اما خیلی وقته تصمیم گرفتم که به راحتی کشته نشم .

به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم
تا به آرامی آغاز به مردنم کنم .

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| دوم اردیبهشت 1390 | 4:29 PM | + | موضوع: |

بي خبرم نگــذاريد  

دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد  

گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد

دوست دارم که به پابوسي باران بروم

آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد

اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد

اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد

چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد

بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد


 آخرين حرف من اين است،زميني نشويد

فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| بیست و یکم فروردین 1390 | 3:27 PM | + | موضوع: |

سال 90  

سال ۱۳۹۰برهمه دوستان  مبارک

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| یکم فروردین 1390 | 3:0 AM | + | موضوع: |

گفتی  

...گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست....

...بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست...

...گفتم که صبر کن و گوش به من دار...

...گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست...

...پرواز عجب عادت خو بيست...

...ولي تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست...

...گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت...

...جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست...

...رفتي تو خدا پشت و پناهت...

...به سلامت بگذار بسوزد دل من...

...مسئله اي نيست...

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| پانزدهم بهمن 1389 | 5:42 PM | + | موضوع: |

دل بده  

  

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

            عشق يعني ياد يک روياي نرم

                        عشق يعني يک بيابان خاطره

       عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

                 عشق يعني گفتني با گوش کر

                           عشق يعنب ديدني با چشم کور

           عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

                    عشق يعني آخر خط بهشت

                               عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها

                عشق يعني آبي بي انتها

                           عشق يعني يک سوال بي جواب

                                        عشق يعني راه رفتن توي خواب

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| سوم شهریور 1387 | 7:4 PM | + | موضوع: |

عاشق عاشق تر  

 

 

عاشق عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو


ادامه مطلب ...
نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| بیست و دوم تیر 1387 | 4:36 PM | + | موضوع: |

تنهای  

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| پانزدهم اردیبهشت 1387 | 3:8 PM | + | موضوع: |

عیدی من به شما عزیزان  

 عیدی من به شما

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| پنجم فروردین 1387 | 1:45 PM | + | موضوع: |

دلم تنگ است  

                                                   

نوشته ای از یك عاشق به نام :Habib| ششم اسفند 1386 | 5:42 PM | + | موضوع: |